دریای تلخ

خرید بک لینک
همیشه از زمستان بدم می آمد ! از همان موقعی که فهمیدم متولد آبانم ، متولد پاییزم.دلم برای غرور پایمال شده پاییز می سوزد ، خصوصا پاییز امسال ! فقط دو سه روز روی هم رفته ( پاییز ) بود . بقیه روز ها یا زمستان بود یا تابستان . باران درست حسابی هم که نیامد ! ولی خود پاییز بود آن دو سه روز .... من فهمیدم ؛ وقتی دلم گرفت فهمیدم ، وقتی دلم گرفت و ناراحت نشدم فهمیدم خود خود پاییز است که دلم را قلقلک می دهد .... . خیلی دقیق یادم است وقتی از سوز های پاییز لذت می بردم و دوستانم پشت سرهم دیوانه خطابم می کردند... . اما می دانی کجای این ماجرا ، سخت ترین قسمتش بود ؟ شب یلدایش... وقتی پاییز بند و بساطش را جمع می کند و می رود ، بعد یک سری از سر خوشحالی سفره می چینند و فال می گیرند . سخت بود برایم ، رفتم تو اتاق و در را بستم .... بغض اذیتم می کرد ، نوشتم به نام پاییز : قسم به شب بلندی که پاییز ، برگ هایش را ، سوز هایش را ، عاشقانه هایش را جمع می کند و جایش را به سپیدی یک نواخت زمستان می دهد...حال بعضی عاشق شده اند ! بعضی دل کنده اند... دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

کاش می شد آدم دیگری شوم ، آدم دیگری....فارغ از سختی های زندگی ، فارغ از طوفان های پی در پی و آشوب برانگیزش ؛ انسانی شوم از جنس باد ! بی هراس از مرگ....بی هراس از تلخی.اما کاش ها هیچ چیز را تغییر نمی دهند ، لااقل از آن جایی من که به یاد دارم ! فقط دو سه تا آه اضافه می کنند به آه های قبلی ..... . همه انسان ها ، تک تکشان ، حتی برای یک بار هم که شده گفته اند : کاش می شد سرنوشتم را جور دیگری می نوشتند ، جوری که به مرادم باشد...!ولی می دانی چیست ؟ من هرگز خودم را درگیر این کاش های کلیشه ای نمی کنم ، من فقط می خواهم ، دختری از جنس باد شوم !بی هراس از تلخی....فارغ از دلخوشی های بادآورده.کـاش(!) دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

اتفاق ها ، چه بخواهی و چه نخواهی می افتند . حال اگر دستانشان را بگیری ، کمی دیر تر ، ولی می افتند و دودمانت را به باد می دهند . مانند کودک بی تعادلی که بارها زمین می خورد تا راه رفتن بیاموزد . تو چه ؟ اتفاق های زندگی ات چند بار افتاده اند و نتوانستی دستشان را بگیری ؟ هنوز یاد نگرفتی زندگی کردن را ؟ نه هنوز...شاید اتفاقات کسی که زندگی کردن را آموخته هم ، زمین بخورد ! ولی دیگر کودک نابالغ نیست . آدم بزرگ ها هم می خورند زمین گاهی ... ولی نه مانند کودک !

دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

خیلی وقت بود که دست نبرده بودم سمت قلمم . اما امروز دوباره بازگشتم ، خاک های قلمم را تکاندم و شروع کردم به نوشتن . نوشتن از اتفاقات بچگانه زندگی ام ، نوشتن از ذوق کورشده ای که دوباره ، سوسوی امید را می شود درونش پیدا کرد . از خیلی چیزها که تا به حال ، کسی راجع به آن چیزی ننوشته . از زندگی خودم که تاحالا به دست کسی روی کاغذ نیامده . حرف زیاد است و وقت اندک ! پس همین یک جمله کافیست :
من خوبــــــــــــم :)

دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

اصلا مهم نیست که الهه ام که بود ، منظورم این است که مشخصاتش مهم نیست . ولی الهه من بود ، این یک واقعیت است که برای کل داستان کافی است . او ، امروز رو به روی من ایستاده . می خواهد حرف بزند ولی نمی تواند . ترسناک است ،ترسناک و اعجاب انگیز . کاش می توانستم جلوی دهانش را بگیرم و بگویم امروز نه ! ولی اراده اش راسخ بود . بدون اغراق بگویم ، من امروز مرگ را به چشم دیدم . درست زمانی که رو به رویم ایستاده بود و من هم آن طرف جاده که به بیراهه می رود ، خودم را برای هر حرفی آماده کرده بودم .نفس گرفت و شروع کرد . نمی خواستم بشنوم ، هوا به اندازه کافی سرد بود و لحنش ، هوا را چند برابر بدتر می کرد . جاده تاریک تاریک بود ؛ حاشیه های جاده هم چیزی نبود جز برف . مهم نبود ، ولی دوست داشتم تمام کند و بگوید اصلا حرفی نیست ! بیا دنبال نجات دادن خودمان باشیم . آخر میان این برف و تاریکی هوا چه کسی به دادمان می رسد ؟توجهی به حرفم نکرد ، شاید به خاطر این بود که همه این حرف ها میان افکارم غوطه ور بودند و هیچگاه به زبان نیامدند .بیا اینور جاده ، الان یه ماشینی میاد خطرناکه !حرفتو بزن ! می شنومنمی شنیدم ، دروغ دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

شمارش معکوس تا سه شنبه.....

دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

تموم شد

چه ساده

چه تلخ

وقتت تموم شد دختر

الان من و تو دوتا غریبه ایم...

متوجهی؟

هیچ خداحافطی تا این قدر تلخ نیست

متاسفام

دست سرنوشت حساب و کتاب نداره گلم

راهتو برو

یه جایی

تصادفی اگه یاد خاطراتمون افتادیم تو اوجمون

نخند

این موضوع خیلی وقته که تموم شده

#پایان

دریای تلخ...

ما را در سایت دریای تلخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:08

صفحه بندی